جمعیت(انجمن) حفظ و برپایی فرهنگ تالش، آکادمی ملی تالش و جنبش تالشان مسکو با اندوهی بزرگ به عرض می رساند که؛ شاعر بزرگ، عالم، استاد و روحانی ملت ما، استاد بزرگ همه ی تالشان ایران و جمهوری آذربایجان، فرامرز مسرور ماسالی، زمان بسیاری پس از تحمل بیماری سنگین خود، به رحمت خدا رفت!
ما خدمت خویشاوندان نزدیک این شاعر بزرگ و نیز به همه ی تالشان، تسلیت عرض می کنیم! خدا او را رحمت کند. قبرش نورانی باد.
آخرین غمت باشد، تالش!
خندیله پشت اوری چم دیل پورَه !
درد تالش، استاد فرامرز مسرور را کُشت!
چند روزی است که در خود گُم شده ام. خود نیز نمی دانستم که برای چه اینگونه بی حال و بی طاقت شده ام! درد، از کجا مرا پیدا کرد؟ مدام غمگین بودم. نمی دانم چرا؟
امروز فهمیدم؛ از ماسال تماس گرفتند. خبر دادند که؛ استاد فرامرز مسرور ماسالی به رحمت خدا رفت.
شاید درد فراق فرامرز مرا به این روز دچار کرده است.
خفتن او در گور، مرا بی تاب کرده است... .
دو هزار سال است که تنها، اشک چشم، سهم تالشان است! روز های خوشی نیز داشته ایم، شاد و سرمست نیز بوده ایم، شادمانی هم کرده ایم، عیدهایی را نیز با شادمانی سپری کرده ایم. اما اشک چشمانمان، از همه ی اینها بیشتر بوده اند! اینگونه، زمان بسیاری را با اشک(با غم و اندوه) زیسته ایم. زندگی مان اشک بوده است، تاریخ مان اشک بوده است. آن تاریخی که هر چقدر آن را این طرف و آن طرف کُنی می بینی که بیشتر آن اشک چشم است.
قابل گفتن نیستند، دردهایی را که نصیب خلق(ملت ما) شده اند.
قابل تحمل نیستند، دردهایی را که نصیب خلق ما شده اند. زبان مان را در راه آزادی مان گم کردیم، هیچ جایگزینی نیز برای آن نیست. مادران مان با اشک چشم مانده اند، کودکان مان گردن کج کرده اند، خلق ما نیز در دردها(رنج ها) فرو رفته است. ما اینگونه زیسته ایم، اکنون نیز اینگونه زندگی می کنیم.
حال، سال نو(میلادی) تازه فرا رسیده است. دیگر ملت ها در کِف و خوشی اند. خنده کنان، در حال سخن گفتن، شادمانی کنان؛ در دیگر نقاط دنیا عید خود را سپری می کنند. اما ما هنوز در مصیبت هستیم، بخاطر خبر تلخی که دیروز از ایران برایمان آمد؛ استاد فرامرز مسرور، در سن 66 سالگی به رحمت خدا رفت!
من سال های بسیاری بود که او را می شناختم، اما فقط غیابی! سال های بسیاری بود که شعرهای او را وردِ زبانم کرده بودم، اما اگر چه معنای آن ها را به خوبی نمی دانستم!
روی(صورت) روزگار، سیاه شود!
در زمان دویست سال جدایی، آنقدر از هم دور شده ایم که در این طرف و آن طرف مرز، سخن همدیگر را نمی شنویم. نمی دانستم، چه بود معنای این سخنانِ استاد؛
دَرَنجَنی، ویرَنجَنی ... ؟
به نظر من، چیزی که در این سخنان او بوده است، روح انقلاب بوده است. مدام وردِ زبان کردن آن سخنان بس است که، هر تالشی برای جنگ برخیزد، در راه آزاد کردن زمین(سرزمین) خود. آرزو داشتم تا دوباره او را ببینم ... . اقبالِ دیدن او، در سال 2004 میلادی، قسمت من شد. در هشتبر(تالش) همدیگر را دیدیم. در ظاهر به سراینده ی آن سخنان نمی ماند؛ مردی فقیر بود، کم حرف، ساکت، سنگین، عالِم و مردی مبارک بود. نوری در سیمایش هویدا بود. چشمانش به سانِ دریایی عمیق، بودند. چشمانی غمگین داشت که مدام در انتظار به سر می بردند!
برای چه کسی، برای چه، آن چشم ها مدام در انتظار بودند ... ؟!
با او به سمت خندیله پشت حرکت کردیم. مدام به منظره های اطراف نگاه می کردیم. در آنجا گویی تمام تالش در میان دستانت بود، ماسال در زیر پای مان بود.
دور و اطرافش را نیز مزرعه های برنج فرا گرفته بودند.
در بالای کوه، در آشخانه(رستورانی) نشستیم. با منت و خواهش، استاد را راضی کردیم تا خندیله پشت خود را برایمان بخواند؛ خندیله پشت اوری چم دیل پورَه ... .
همچنان دل او نیز، پُر بود. او شعر خود را خواند و دل ما نیز پُر شد. همه ی ما(پُر) لبریز شدیم. تا شب هنگام نیز از تالش سخن گفتیمف از تاریخ آن، از حال و از آینده.
شب، خواستیم که از هم جدا شویم و خداحافظی کنیم. چون ما می خواستیم که به تهران برویم. نوبت به خداحافظی با استاد رسید، همدیگر را در آغوش گرفتیم. آرام آرام می گریست. همه ی ما گریه کردیم. در حالی که اشک می ریخت، در میان(وسط) راه ماند و برای ما دست تکان می داد. اینگونه از هم جدا شدیم. اینگونه با هم خداحافظی کردیم. دوباره همدیگر را ندیدیم. مدام در تلاش بود تا دوباره همدیگر را ببینیم. قسمت نبود تا دوباره او را ببینیم. افسوس!
او رنج و مصیبت فراوان کشیده بود. از آن زمان که خود را شناخته بود، دردِ تالش، دردِ او شده بود. همان درد بود که به دریا برگشته بود، در چشمان غمگین او(همان درد، به دریای چشمان غمگین او برگشته بود). مدام با این درد می زیست. با کلام خود در راه آزادگی تالش به مبارزه پرداخت! این درد، او را گرفتار ساخت و سرانجام او را کُشت.
خدا تو را رحمت کند، استاد فرامرز مسرور!
تالش؛ بدون تو، یتیم ماند. با دست خود، نام خود را نوشتی با حروفی از طلا بر تاریخ تالش.
و رهسپار دنیای حق شدی.
ما را با اشک چشمان مان تنها گذاشتی، نیز با شعرهای خود، با سخنان خود و با آثار(کتاب های) خود.
تا مدامی که «تالش» هست، تو نیز در دل هایمان زنده خواهی بود. شعرهای تو با زبان ما حفظ و ازبر می شوند. آن اشعار، همچنان تالشان را به مبارزه فرا می خوانند ... .
امروز دل همه ی ما پر درد است. پر از اشک چشم و پر از درد!
هر کسی که این سطر ها را می خوانَد، باید از درد فراق فرامرز ماتم بگیرد. در چشم هر تالشی هیچ نباشد، امروز یک قطره ی اشک تلخ، خئاهد بود.
گریه کن تالش! گریه کنید، تالشان! گریه کنید برای فرامرز!
همه گریه کنید، شاید خداوند گناهان همه ی ما را ببخشاید.
راهی را برای ملت ما باز کن، سر افراز کن ما را.
به طرف خندیله پشت حرکت کردیم
مدام ندا سر دادم
همه ی تالشان یتیم ماندند
پس از مرگ فرامرز.
لای لای، فرامرز، لای لای، آسوده بخواب!
لای لای، استاد، لای لای، آسوده بخواب!
|
+| نوشته شده توسط
فرزند تالش زمین در دوشنبه بیست و ششم دی 1390
|